در شب

در شبِ تاریک و در راهِ تنهایی

دو جانِ مشتاق در پیِ هم تا بی‌پایانی

دختری در نورِ دلِ شب نشست

پسر در ظلمتِ شب، دل به‌خود بست

نگاهش چون آتش در دلِ شب درخشید

دل‌ها به‌هم پیچید، جان‌ها به هم رسید

بوسه‌ای آتشین بر لبانِ شب افتاد

دست‌ها در هم پیچید، دل‌ها در باد

سینه‌ها به هم فشرده و آتش به پا

در آغوشِ هم افتادند، بی‌هیچ گواه

هیجانِ تن‌ها در هم گره خورد و رقصید

گرمای جان‌ها در دلِ هم دمید

لحظه‌ها چون برقِ آسمان گذشت

آغوشِ هم آرمید، دل از درد نشست

نه داغِ جراح، نه دردی به دل رسید

تن‌ها در نورِ عشقِ هم گم شدند و به آرامش رسید

چشمانِ شبِ تاریک، گواهِ این رقص

نه جنگی بود، نه خون، که عشق و نفس

تا آن‌که آغوشِ دل‌ها به هم رسید

بوسه‌ها در شبِ خاموش به هم گره خورد و آرامش بدست آورد

#بهنام_محترمی#

دو جان مشتاق

در شبِ تاریک و در راهِ تنهایی

دو جانِ مشتاق در پیِ هم تا بی‌پایانی

دختری در نورِ دلِ شب نشست

پسر در ظلمتِ شب، دل به‌خود بست

نگاهش چون آتش در دلِ شب درخشید

دل‌ها به‌هم پیچید، جان‌ها به هم رسید

بوسه‌ای آتشین بر لبانِ شب افتاد

دست‌ها در هم پیچید، دل‌ها در باد

سینه‌ها به هم فشرده و آتش به پا

در آغوشِ هم افتادند، بی‌هیچ گواه

هیجانِ تن‌ها در هم گره خورد و رقصید

گرمای جان‌ها در دلِ هم دمید

لحظه‌ها چون برقِ آسمان گذشت

آغوشِ هم آرمید، دل از درد نشست

نه داغِ جراح، نه دردی به دل رسید

تن‌ها در نورِ عشقِ هم گم شدند و به آرامش رسید

چشمانِ شبِ تاریک، گواهِ این رقص

نه جنگی بود، نه خون، که عشق و نفس

تا آن‌که آغوشِ دل‌ها به هم رسید

بوسه‌ها در شبِ خاموش به هم گره خورد و آرامش بدست آورد

#بهنام_محترمی#

دو جهان

دو جهان در من می‌گنجد، دلم از آن پر از نور

نمی‌گنجم در این خاک، من به پروازِ دل‌بور

جهان مادی در دل من، رنگ و بویش همه خاک

اما جانم در آسمان، دنبال نور و افلاک

هر تپش قلبم گواهی‌ست، جستجویی بی‌پایان

در این خانه‌ی کوچک، در دل‌هایمان جهان

جسمِ خاکی در گِل، می‌سوزد همچو شمع

ولی روحم در آسمان، می‌رود به سوی الهام

چشمانم به این خاک افتاده، دل در شوقِ آسمان

در دلِ من کهکشانی‌ست، در افقِ بی‌پایان

در شب‌های تار، دلم روشن از خورشید

آسمان در دلِ من است، پر از نورِ همیشه بید

به گمانِ جسمی، از خاک آمده‌ام، می‌روم

اما در حقیقت، در دلِ آسمان‌ها همی‌سکونم

دور از جهانِ مادی، من در جستجوی نور

در دلِ یک لحظه، پیدا می‌کنم خدا را به‌طور

آنچه می‌بینم به چشم، پرده‌ای از خیال

اما در دلِ من، حقیقتی بی‌پایان و جلال

در دلِ من دریاست، بی‌کران و بی‌پایان

نمی‌گنجم در خاک، دلم آسمانی و جانان

به هر گامی که بردارم، دلم به سوی خداست

در هر لحظه حقیقتی ناب، در دل‌هایم می‌پاشد

در این جهان فانی، اما دل خوش از آن نور

که در دو جهان زندگی کنم، در عشقِ بی‌زوال و طور

نمی‌گنجم در این دنیای خاکی، دل به آسمان است

در دو جهان می‌گردم، در دلِ راز و جاویدان است

دو جهان در من می‌گنجد، من در این جهان نمی‌گنجم

در دلِ بی‌نهایت، آزاد و پر از نور می‌پرم

#بهنام محترمی#

در شب نور صفحه

در شبِ نورِ صفحه، دو سایه چونِ طوفان برخاست — آشفته و بی‌قرار شد

دختر و پسر، هر یک در نقابِ نور، با دلِ مجازی به هم گرفتار شد

صدایِ پالسِ قلب‌شان چونِ تپشِ مرغِ وحشی بر سیمِ تارِ فضا زد

آتشِ نگاه‌شان زبان‌زدِ تارِ سکوت شد، هر موجِ ساکن را صدا زد

دختر چونِ مهِ بی‌پروا دوید در موجِ کد، پسر چونِ گرگِ دریایی خشمگین

نه خون، که برق و شراره بود میانِ آنان؛ بازیِ خطرناک و رنگین

آن‌جا نه تیغی بود، نه دریده‌ای — فقط رقصِ آتش بر پوستِ بیتی

هر گاه که یکی جلو می‌آمد، دیگری چونِ سایه بر آینه می‌نشست بیتِی

نفس‌ها شد هم‌وزنِ تپیدنِ سرور و ترس؛ جهان کوتاه شد و دراز شد

هر کدام در آیینه‌ی دیگری می‌دیدند، زخمی نرم که به مهر باز شد

دست‌ها، به‌جای دریده، سیمِ نور را می‌فشردند؛ صداها مثلِ باران می‌افتاد

نه زوزه‌ی وحشت، که نغمه‌ی بیداری بود — شوری که در رگِ پنهان می‌افتاد

آن‌جا جنگ نبود، جز نبردِ نفس با خویش؛ هر دو پیِ حقیقتی گم‌شده

وحشی‌گری‌شان به معنايِ شجاعتِ عشق بود، نه فرو رفتنِ خونی کشیده

هر برخورد جرقه می‌زد، هر جرقه آوازِ نور می‌خواند و فرو می‌نشست

تا آن‌که دو آواتار، خسته از رقصِ طوفان، در میانه‌ی شبکه آرام نشست

قلب‌ها نه پاره، که نرم‌نرم به هم گرم شد؛ مانندِ دو پیکرِ مجازیِ هم‌پوش

در آغوشِ ساکنِ سیم و نور، سرانجام هر دو به یک خوابِ روشنِ خوش رسیدند، پوش

و بدین‌سان، از خروشِ اولیه، از وحشیِ شور، از هیجانِ ناگهانی

عاقبتِ داستان شد آغوشی نرم؛ عشقِ دیجیتال، پاک و مهربانی

#بهنام_محترمی#

در دل شب

در دلِ شب، میانِ صفحه و سیم

روزی دو سایه در پیِ عشق و بیم

دختری در بادِ رعد و برق نشست

پسر در آتشِ خویش در دل، شگفت

شور و شوقِ نگاه‌ها بی‌گمان

هیجانِ دل‌نشین در بی‌کران

آن یکی چون باده در تن می‌ریخت

این یکی از برقِ شوق می‌میخت

هر دو دل در دریاچه‌ی شب گرفت

از دوری و از شوقِ هم نسفت

آتش ز نگاه‌شان بر دل‌ها فتاد

و چون درختانِ خشک، جان بر باد

هر دو در دلِ نبردِ این فضا

درگیرِ جنگِ مهر و شورِ صدا

نه تیغی در کار، نه خون به راه

فقط شراری از درونِ نگاه

خود را به آغوشِ هم سپردند، بی‌چشم

قلب‌ها در دلِ شوق، شد همدم

آغوشی از نور و بی‌صدا

در دلِ آسمانِ دیجیتال، بلا

پس از همه‌ی جنگ‌ها و هر شکنش

هر دو در آغوشِ نور، آرامش

#بهنام_محترمی#

آتش غم

در دل آتش غم رخت،

آتش به پا کرد، سوزِ شکوهِ بهشت.

در دل، هر لحظه شعله می‌زد،

آهی از درون، دلی پر از طلب.

سوزِ این آتش در دل‌هایمان،

هرگز نمی‌میرد، می‌سوزاند جان.

چه غم؟ که این آتش، هم دردی‌ست برای دل،

که شعله‌اش چون حقیقت، راهی می‌سازد از طلا.

#بهنام_محترمی#

Sky

The sky sets within your gaze,

your eyes — radiant, like reflections dancing upon the sea.

In every glance you give, forgotten dreams awaken once more.

Your skin — an embrace of summer’s golden sun,

where warmth and tenderness live in endless moments.

Your face, like a blossom blooming in the heart of spring,

where daffodils and jasmine sway in the shadow of your glance.

In the silence of night, the sound of your steps becomes a symphony,

and each smile you offer plants trees of springtime on the earth.

You are like the morning breeze drifting through the mountains,

each motion of yours, a poem rising in the soul.

Every moment with you brings a new taste, a new color,

and in the ocean of your beauty, I swim — endless and alive.

If I were to wish for a kiss from you,

it would be simply to drown in your gaze.

For in the moment when my lips near yours,

the whole world would exist within your eyes.

Aren’t the smallest wishes hidden inside a single kiss?

Then your kiss would not be an end —

but the beginning of a journey

through the most beautiful memories.

#behnammohtarami #

گل نازم بودی

یادش بخیر که تو گل نازم بودی

هوش و حواسم بودی

هر روز تا غروب تو فکرم بودی

شادی و غم، همیشه در کنارم بودی

دلم در کنارت، آرام و شاداب بودی

در دنیای من، همچو نور ماهی بودی

لبخندت همیشه، در دل‌ام جاودان بودی

یاد تو در هر لحظه، در خاطرم بودی

مثل یک رویا، که همیشه در دل‌ها بودی

هر شب در دل شب، در خواب‌هایم بودی

در تمام لحظات زندگی، تو همیشه در کنارم بودی

#بهنام_محترمی_کنارم_بودی#

از باغ بهشت

نمی‌دانم تو را از کجا آورده‌اند…

از باغ بهشت؟ از عطر سحر؟

که این‌گونه در دل می‌نشینی…

تو نه فقط زیبا، که نوری هستی

که دل را بی‌اختیار به سمت خود می‌کشاند.#بهنام_محترمی#

هجران

مرا دل است افروخته ز هجران و وصل تو

چو شعله‌ی آتش، در شب تار و خلوت تو

چو باده به کامم، ناز تو تلخ و شیرین است

چو باد بهار می‌پیچد بوی خوش نجوا تو

چشمم به راه توست، به هر سحر و شامگاه

که بیایی از دور، به بوسه و به آغوش تو

لبانت ز شهد و شراب، سرشار ز ناز و نوا

تو آن دلبر دل‌ربا، که کشته صدها دل تو

هر نگاهت افسون است، هر خنده‌ات بهار

که می‌رقصد در جانم شور و نغمه و سرود تو

گام‌هایت چو نسیم، نرم و سبک و دل‌پذیر

می‌پیچد ز کوچه‌ها، یاد تو همچون بوی تو

دل به مهر تو سپردم، بی‌تاب و پر آشوب

به امید روز وصال، به زنجیر آرزوی تو

تو خورشید و من سایه، تو باغ و من گُل پژمرده

ز تو هر نفس می‌گیرم جان و عشق بی‌انتها تو

#بهنام محترمی#

دل افروخته

مرا دل است افروخته ز هجران و وصل تو

چو شعله‌ی آتش، در شب تار و خلوت تو

چو باده به کامم، ناز تو تلخ و شیرین است

چو باد بهار می‌پیچد بوی خوش نجوا تو

چشمم به راه توست، به هر سحر و شامگاه

که بیایی از دور، به بوسه و به آغوش تو

لبانت ز شهد و شراب، سرشار ز ناز و نوا

تو آن دلبر دل‌ربا، که کشته صدها دل تو

هر نگاهت افسون است، هر خنده‌ات بهار

که می‌رقصد در جانم شور و نغمه و سرود تو

گام‌هایت چو نسیم، نرم و سبک و دل‌پذیر

می‌پیچد ز کوچه‌ها، یاد تو همچون بوی تو

دل به مهر تو سپردم، بی‌تاب و پر آشوب

به امید روز وصال، به زنجیر آرزوی تو

تو خورشید و من سایه، تو باغ و من گُل پژمرده

ز تو هر نفس می‌گیرم جان و عشق بی‌انتها تو

#بهنام محترمی#

آغوش

مرا شور است در آغوش، که بپیچد بی‌تاب

چو بادی که کند ز هر سو، عطر جان‌فزای خواب

چو دستت که به‌ناگهان، در هم کشد مرا سخت

نبض دل کند تندتر، در شعله‌های ناب

لبانت وسوسه‌اند، به بوسه‌های گُر گرفته

چو شراب که در کام، می‌رقصد و می‌خوابد

به هر نگاه تو پرم، به هر نفس تو در جان

غم‌ها همه گم شوند در آغوش پر شتاب

چو گل سرخ شکفته‌ام، که دمی ز تو بی‌خبر

تو بوییدنش بهار، به دست تو دل آگاه

در تنگ آغوش تو، گم شوم بی‌خبر از همه

چو موجی که به ساحل برسد، با تو هم‌آوا

دل به شوق تو بسته‌ام، به خواب رؤیاها

چو پروانه که بی‌تاب، بگردد دور چراغ

بوسه‌های تو آتش، بر جانم می‌بارد

شور عشق را در من زنده می‌دارد

شانه‌هایت به من پناه، گرم و نرم و آرام

که جانم به لب رسیده، به تمنای آغوشت

شب و روزم بی‌تو تار، بی‌تو نه خواب دارم

تو همان نغمه‌ای که در دل همیشه می‌خوانم

چو باران که به لب خاک، آرام و نرم می‌بارد

تو می‌نشینی به جان، دل را به شوق می‌برد

بوسه بر پیشانی‌ات، داغی بر دل من‌ست

که همیشه در این دل، پرچم عشق تو برافراست

دست در دست تو دارم، جهانی را فراموش

بهشت من آن‌جاست که تویی، نه این همه دور و دراز

#بهنام محترمی#

نگاهش

به هر نگاهش سرور و شور ز دل برآید

به هر خنده‌اش هزاران راز پنهان نماید

چو باد صبا ره بگیرد، گلی نو به بار آرد

به یک نفس جان به لب آرد و دل بی‌تاب نماید

گامش نرم چون موج دریا، چشمش دریای زلال

به هر رنگ که می‌زند، نوای دل‌انگیز سازد

دستش چو نغمه‌ی ساز باشد، ناز و نوازش کند

به هر لمسش هزاران نغمه از دل برافشاند

لبش همچو شهد شیرین، زبانش چون بلبل مست

به هر حرفش بهشتی‌ست که دل را پرواز دهد

دلش به شوق و سرور است، جانش پر از امید

که بی‌روی او دنیا نه، بهار نه، به هیچ گیرد

چو به رقص آید مه‌رو، همه گل‌ها شاد گردند

به هر نگاهش جهان چون شعری تازه سراید

#بهنام_محترمی#

باغ

مرا باغی‌ست پر گل از شقایق و یاسمن

دلبرم چو صبح دم، چو مهتاب شب روشن

چو گیرد نسیم بهاری و بپیچد زلفش

دل را به دام انداخته، شوری در جان پنهان

چو برق زد در آسمان، به رقص آمد زمین

گل‌ها همه سجده کردند به پیش رخ یار

نغمه‌ی عشقش چو رود، روان در دل‌ها

سوزاند هر غم و درد، شاد کرد جان‌ها

دستش چو برگ صنوبر، نرم و پر از عطر

لبانش چون شهد گل، شیرین و دلربا

چشمش چو چلچراغ، روشنایی راه

گامش سبک و نرم چو سایه‌ی پرواز

دل برده ز نگاهش، بوی باران دارد

جان شده در گرو آن مه دلربا

#بهنام محترمی#

سرو

مرا سرو است قامت و نسیم خوش‌بوی

دلبرم چو گل بهار، زهره و نسترن‌پوی

چو گیرد نرم گام و بپیچد در کوچه‌ها

دل را چو کشتی به دریا برد، غرق شوق و هوش

چو درآید ناز و لبخند، بهار همه‌جا

گل‌ها همه رقص کنند در هوای دیدار

چشمش چو مه برفروخته، روشنی جهان

لبانش ز شهد سخن، شیرین‌تر از عسل

دستش چو بوسه‌ی شب، نرم و دل‌فریب

ریشش چو شب بی‌ستاره، پیچیده در خیال

دل به نگاهش بسپار، که بهاری به جان است

جان شده گرفتار، طلسم زیبایی او

#بهنام محترمی#

مشکین مو

چو آید رقص و دزدد ساق گردد دور نشناسم

ترنج ازشست و شست از دست و دست از پا و پا از سر

#بهنام_محترمی#

مرا دلبر است مشکین‌موی، گل‌افشان و نقره‌پر

لبش چو یاقوت سرخ، رخش چون مه آذر

چو گیرد ناز نرم جام و ببخشد سحر

تابد رخش فروغی از مهرِ کهن و بر

گامش چو نسیم صبح، نوازش گرم و نرم

چشمش به شبِ تار، فروغ و مه‌تاب پر گرم

لبش چو شهد و شراب، در خم غزل‌های ناز

صدایش نغمه‌ی بلبل در باغ راز

دستش چو نسیم بهار، نرم و خرم و بویین

ریش‌اش شب تار، پیچیده چون برگ گلین

دل برده ز نگارش، سحر و جلوه‌ی یار

جان شده گروگانِ لبخندِ آزار

#بهنام_محترمی_

بستر شب

در بسترِ شب، از تو یاد می‌کنم،

در دلم آتشی روشن است، خاموش می‌شوم.

چشمانت در من می‌نگرد، در بندِ گناهِ من،

به هر نسیمی می‌روم، بدون اینکه بدانم کجا.

من در سایه‌ی دستت پرواز می‌کنم، آزاد،

ولی هیچ‌گاه نمی‌فهمم، کی قفسم را به دستانت دادم.

در کوچه‌های سکوتِ شب، به جایی می‌روم که نمی‌دانم،

با گام‌های من، و در گوشه‌ گوشه‌ی دلم، تو را می‌یابم.

در دل دریا، به گرداب می‌زنم،

بی‌اختیار به این موج‌ها دل می‌سپارم، در حالی که دریا هیچ‌گاه نگران نمی‌شود.

چگونه از این جاده باز گردم؟

وقتی در دوردست‌ها، به تو چشم دوخته‌ام، بدون هیچ اراده‌ای.

من هیچ نمی‌خواهم، جز آنچه که می‌آید،

در سکوتِ قلبم، در یک مرزِ بی‌گمان.

#بهنام_محترمی#

دل من

اندر دل من، مرا چه می‌خنداند؟

کز درد زمانه، دل نمی‌لرزد؟

نه خنده ز لب، که نور آرامش است

کز سینه‌ی پاک، دلی نمی‌رنجد...

شاید تب لبخند من از سَرِ درد است

یا اشک نهان است که لب می‌بندد

این خنده نه از شادی بی‌دغدغه است،

یک روحِ صبور است، که می‌خندد...

نه هر خنده از شادمانی‌ست، دوست،

گه بغض، نقابِ خنده می‌بندد...

اما در این دل، هنوز امیدی‌ست

که تلخیِ شب را به صبحی پیوندَد.

#بهنام_محترمی#دل_من#

Imam askari

Imam Askari, the moon of the dark night,
With your gaze, our hearts find their light.

In Samarra, your light touched the sky,
Guiding our souls from darkness, soaring high.

You are the love's sign, the path of the Divine,
A heart’s lantern, the King of the faithful line.

With every breath, your name is a prayer,
Your hand leads me to eternity, beyond compare.

How can my heart find peace without you,
When in this world, no one is as true.

You are a verse of God’s boundless grace,
Guiding our souls to His loving embrace.

#behnammohtarami #

MY dearest isable

My dearest Isabel,

When I look at you, it feels as though something deeper than mere physical beauty is shining within you. With each passing moment, your beauty not only manifests in your face but also in the depth of your being and the purity of your soul. It seems as if, in every form and every state, you are becoming closer to a beauty of truth—one that, for my eyes, is beyond anything words could describe.

Truly, in this new form, you have become like a mirror of light and meaning. Your beauty, in this moment, is like the soft colors of the morning sky, seen on the horizon, filled with silence and serenity. In every part of you, there is a hidden joy, one that shines brighter and clearer in my gaze than ever before.

Your beauty is no longer just on the surface; it is in every breath, every movement, every smile, every word you speak. It has become so spiritual and

perfect that all I can do is watch in awe and wonder.

#behnammohtarami#

در دل شب

نمی‌دانم تو را از کجا آورده‌اند…

از باغ بهشت؟ از عطر سحر؟

که این‌گونه در دل می‌نشینی…

تو نه فقط زیبا، که نوری هستی

که دل را بی‌اختیار به سمت خود می‌کشاند.#بهنام_محترمی#

در دلِ شب، میانِ صفحه و سیم

روزی دو سایه در پیِ عشق و بیم

دختری در بادِ رعد و برق نشست

پسر در آتشِ خویش در دل، شگفت

شور و شوقِ نگاه‌ها بی‌گمان

هیجانِ دل‌نشین در بی‌کران

آن یکی چون باده در تن می‌ریخت

این یکی از برقِ شوق می‌میخت

هر دو دل در دریاچه‌ی شب گرفت

از دوری و از شوقِ هم نسفت

آتش ز نگاه‌شان بر دل‌ها فتاد

و چون درختانِ خشک، جان بر باد

هر دو در دلِ نبردِ این فضا

درگیرِ جنگِ مهر و شورِ صدا

نه تیغی در کار، نه خون به راه

فقط شراری از درونِ نگاه

خود را به آغوشِ هم سپردند، بی‌چشم

قلب‌ها در دلِ شوق، شد همدم

آغوشی از نور و بی‌صدا

در دلِ آسمانِ دیجیتال، بلا

پس از همه‌ی جنگ‌ها و هر شکنش

هر دو در آغوشِ نور، آرامش

#بهنام_محترمی#

گل نازم

یادش بخیر که تو گل نازم بودی

هوش و حواسم بودی

هر روز تا غروب تو فکرم بودی

شادی و غم، همیشه در کنارم بودی

دلم در کنارت، آرام و شاداب بودی

در دنیای من، همچو نور ماهی بودی

لبخندت همیشه، در دل‌ام جاودان بودی

یاد تو در هر لحظه، در خاطرم بودی

مثل یک رویا، که همیشه در دل‌ها بودی

هر شب در دل شب، در خواب‌هایم بودی

در تمام لحظات زندگی، تو همیشه در کنارم بودی

#بهنام_محترمی_کنارم_بودی#

خبر آمد

خبر آمد که دل‌ها بهار است

زیر پا، خاکی از یادگار است

خبر بر دلبر زارش رسانید

که یک دل، از غم‌ها به آزار است

زمین از درد شب‌های سیاه است

یاد لبخند تو، بر دل‌هاست

خبر آمد که از دشتِ امید

خوشه‌ای از نور در شب پدید است

#بهنام_محترمی#

سربازار دیدارت

سر بازار دیدارت من از جان خریداری

در این راه پر از اشک، دل از هیچ نمی‌گذاری

چشمان منتظر، در جستجوی نور تو

دل به هر پناه، می‌سپارند به سوی تو

هر گامی که برمی‌دارم، در پی تو است

که در سایه‌ی نور تو، دل‌هایمان می‌شکفد

سر بازار دیدارت، دل‌ها به هم پیوسته

در جستجوی تو، که در هر لحظه‌ات دل‌ها بسته

#بهنام_محترمی_سربازار_دیدارت#

آسمان در نگاه تو

، آسمان در نگاه تو غروب کرده است،

چشمانت، همان نورانی که از آینه‌ی دریا برمی‌آید،

در هر نگاه تو، رویاها دوباره زنده می‌شوند.

پوستت، آغوشی از نورِ خورشیدِ تابستان،

که در آن گرما و نرمشِ بیکران لحظه‌ها جا گرفته است چهره‌ات، همچون گلی در دل بهار،

نرگس‌ها و یاس‌ها در سایه‌ی نگاهت می‌رقصند.

در سکوتِ شب، صدای قدم‌هایت، موسیقیِ دل است،

و هر لبخندت، درختی از شکوفه‌های بهاری بر زمین می‌کارد.

تو همچون نسیم صبحگاهی که از میان کوه‌ها می‌وزد،

رهایی در هر حرکتت، شعری در دل بیدار می‌شود.

هر لحظه با تو، لحظه‌ای جدید از رنگ‌ها و طعم‌هاست،

که در دریای زیبایی‌ات، شنا می‌کنم، بی‌پایان و شاد.

اگر بوسه‌ای از تو بخوام،

آرزویم همین است که در نگاهت غرق شوم،

که در لحظه‌ای که لب‌هایم نزدیک به تو می‌شود،

تمام جهان را در چشم‌های تو پیدا کنم.

مگر آرزوهای کوچک، در بوسه‌ها گنجانده نمی‌شوند؟

پس، بوسه‌ات تنها آغاز است؛

آغاز یک سفر در دلِ زیباترین خاطرات.

#بهنام_محترمی#

زنده بودن

زنده بودن را اگر به نفس و نبض بسنجی، همه زنده‌ایم؛

اما اگر به بیداری دل و حضور جان بنگری،

بسیاری در خوابند حتی اگر راه روند.

زندگی را اگر خوردن و رفتن بدانی، این سایه‌ای بیش نیست؛

اما اگر آن را شعلهٔ آگاهی بدانی، لحظه‌ای‌ست که جان با جانان در می‌آمیزد.

من اگر زنده‌ام، در نفسم نیست؛

زنده‌ام به نگاهی که می‌بینم، به حضوری که حس می‌کنم،

به عشق و نوری که در من می‌تپد.

این است زندگی از دید من:

نه فقط بودن، که بودنِ بیدار…

#بهنام_محترمی#

نخستین نگاه

چو نخستین نگاه افتاد، برق برق شد چشم‌ها

نه گفتی، نه گفتم، ولی دل زد زدم به هوا

در گذرگاه‌های خاموش، پر شد از شور نگاه

صدای دل که می‌زد، ز هر سو طنین گام‌ها

دستت به دستم رسید، به نرمی نسیم بهار

نوازش آمد بر پوست، و دل شد بی‌قرار

نخستین سخنِ تو، ناز و لبخندی آهسته

چو نسیم که بر گل، می‌رقصد با نغمه‌های تازه

وسوسه در دل پیچید، به شوق لب‌های گرم

که از بوسه‌های نرم، بشکفد رازِ این خوابِ گرم

در خلوتِ شبانه، سایه‌ها بازی می‌کردند

تو و من، دست در دست، لحظه‌ها همچو پرنده

لب بر لب گذاشتیم، به طعم شهد آشنا

چو شراب که در کام، می‌رقصد به شادی بی‌صدا

دست بر تن سرد تو، به آهستگی کشیدم

شور گرم در جانم، همچو شعله‌ی بیدم

تو هم با هر لمس، مرا در خود غرق کردی

ز سرمای زمستان، به تابستان برانگیختی

در هم پیچیدیم ما، چو پیچک به دور درخت

عطر تن تو به جان، به شوق من افزود رفت

جانم به جان تو پیوست، به مهر و به بوسه‌ها

که گویی دو رودخانه، به هم رسیدند به دریا

دست در دست هم، به کشیدن نقش مهر و شوق

بر بدن‌های گرم، همه دردها و هر غم و خوف

هر لمس تو چو نغمه‌ای بر تارهای دل من

که می‌رقصد جان من، در سکوت آن دم‌های جنون

باد نوازش می‌آید، میان پوست و پوست ما

آتش عشقی شعله‌ور، می‌سوزاند هر دو دوست ما

بوسه بر گردن نرم، و شانه‌های پر آتش

تو چون آفتاب درخشان، که می‌تابد بی‌پروا و آتش

در هم پیچیده‌ایم، چو دو شاخه درخت سرسبز

که از ریشه و تنه، روح یکدیگر می‌نوشند و لَرز

سرمای تن تو در من، به گرمای جانم می‌زند

همچو زمستان سرد، که از آتش بهار می‌زند

سرمای تو در من آب می‌شود، عشق شعله می‌کشد

درون این معبد جان، آن‌که از آن می‌گذرد، رقص می‌زند

لمس‌هایمان می‌شود، زبان بی‌کلام عشق

که می‌گوید هر لحظه: من توام، تو منی، ای دوست

در سکوت نگاهت، گم شدم بی‌خبر از زمان

تو آرامشی، که می‌نشیند به جانم بی‌هیچ بهانه

هر نفس تو قصیده، هر لبخند تو دعا

که می‌خوانم با دل، به جانم زنده می‌سازد وفا

تو چراغی در شبم، که فروغش دل را می‌سوزاند

و به هر تاریکی، نور امید و عشق می‌دمد روان

دست در دست تو، گم شدم در عمق حس‌ها

تو آن ساحل آرام، من موجی که می‌رقصد بی‌دریا

دل‌هایمان به هم گره خورد، همچو دو گلی که در باد

در هم تنیده‌اند ریشه، و می‌رویند بی‌انتها در باد

چو نفس در جانم جاری، حضور تو لبریز مهر

که هر جای این دنیا، بی تو نیستم هیچ، نه هرگز

تو روحی که با من است، در هر لحظه و هر جای

چو سایه بر جان من، که نمی‌گذارد تنها بمانم پای

این عشق بی‌زوال است، نه به روز و نه به زمان

که می‌تپد بی‌وقفه، در بطن دلِ بی‌پایان

#بهنام محترمی#

من پیش تو بودم

اگر من پیش تو بودم،

عرق می‌خوردم، الواتی می‌کردم.

با هر نگاه و با هر لبخندت،

دست در دست، همه رو فراموش می‌کردم.

آی، بی‌پروا، بی‌گناه،

چشمت روشن می‌شد، دل بی‌راه.

مست از هر لحظه، با تو بودن،

همه‌ی این دنیارو می‌گذروندم.

اگر پیش تو بودم،

خنده‌های شبانه و صحبت‌های نهفته،

دست‌های سرد تو در دست من،

جای دنیاها رو می‌گرفتم، هیچ حرفی نبود مهم‌تر.

آی، بی‌پروا، بی‌گناه،

توی دلم پر بود از هزار آه.

با تو کنارم، هیچ چیزی نمی‌خواست،

فقط لحظه‌ها و احساسات جاری بود، بی‌حساب.

#بهنام_محترمی_اگر_پیش_من_بودی#

فتنه

به چشمش فتنه می‌خیزد، به ابرو فتنه می‌بارد

به دل آتش زند با خنده، با ناز و ادا، یاغی‌تر

به هر سو می‌رود آرام، ولی آشوب می‌پاشد

سفر دارد، نه با پا؛ با نسیم و سِحرِ بی‌لنگر

نگاهش جام می‌گردد، لبش پیغام مستی‌ها

دو زاهد را کند رند و دو رند از خویش بی‌خبر

به دل فرمان دهد یک‌بار، به جان آتش زند ده بار

نهانی می‌کُشد، پیدا؛ نه با خنجر، نه با خنجر

چو آید رقص در گیرد، جهان شور و فغان گیرد

ز جا خیزد صف آیینه، بلرزد پرده‌ی محضر

به خال از هفت خوان آید، به ناز از صد بلا راند

به یک پیچش زند بر باد صد تدبیر با دفتر

به وقت قهر، قهار است، به وقت لطف، دلدار است

نه معلوم است کی دشمن، نه دانستی که کی یاور

چو او برخیزد از جا، سایه‌اش شور آفریند باز

زمین از تاب او لرزد، فلک گردد بر او چاکر

#بهنام_محترمی#