مرا باغی‌ست پر گل از شقایق و یاسمن

دلبرم چو صبح دم، چو مهتاب شب روشن

چو گیرد نسیم بهاری و بپیچد زلفش

دل را به دام انداخته، شوری در جان پنهان

چو برق زد در آسمان، به رقص آمد زمین

گل‌ها همه سجده کردند به پیش رخ یار

نغمه‌ی عشقش چو رود، روان در دل‌ها

سوزاند هر غم و درد، شاد کرد جان‌ها

دستش چو برگ صنوبر، نرم و پر از عطر

لبانش چون شهد گل، شیرین و دلربا

چشمش چو چلچراغ، روشنایی راه

گامش سبک و نرم چو سایه‌ی پرواز

دل برده ز نگاهش، بوی باران دارد

جان شده در گرو آن مه دلربا

#بهنام محترمی#